موضوع انشا : فراموشی (1) ارسال شده توسط مریم صفری
گر روزی تو را کردم فراموش بدان شمع وجدم گشته خاموش
در دوران کودکی ام این بیت را بسیار با دوستانم تکرار می کردیم.گمان می کردیم هیچگاه یکدیگر را فراموش نخواهیم کرد.اما افسوس که چه زود از یاد بردیم یکدیگر را،از یاد بردیم دوستانمان را ،کودکی امان را،معصومیت کودکانه مان و سادگی مان را...فراموشی مقوله ایست نه چندان زیبا اما بسیار طبیعی، روزمره و نزدیک.چقدر ما زود فراموش میکنیم که روزگار چگونه بر ما گذشت،فراموش میکنیم کوچک بودیم،کودک بودیم.همراه کودکی مان معصومیت پاکی مان از یادمان میرود.علایقمان،لذتهای کودکانه امان ،چگونه بزرگ شدنمان را فراموش می کنیم.فراموش میکنیم که چه دستانی و با چه مشقت و سختی ما را ازطفولیت به بلوغ رساند.از یاد می بریم که چگونه پدر و مادرمان زندگی خود را وقف ما کردند ،از خود گذشتند تا ما ،ما شویم.خنده هایشان هنگام تماشای بزرگ شدن ما که فریاد عشقشان به ما بود به راحتی در ذهن ما گم می شود.افسوس....البته زمان هایی در زندگی هست که فراموشی بسیار مفید و لازم است.فراموشی اتفاقات ناگوار و تلخ زندگی به ما فرصت دوباره آغاز کردن و زندگی کردن را به ما میدهد اما باید تجربه های آنها را نیز فراموش نکنیم تا آغازی بهتر داشته باشیم.ناگوار ترین فراموشی:از یاد بردن خالق بی منتها .در این مورد عمق فاجعه آنقدر زیاد است که خدای باری تعالی می فرماید :در قیامت فراموش میکنم آنهایی را که از یاد من غافل شدند و نرا از یاد بردند.
بیاییدتمرین کنیم فراموش نکنیم . نه گذشته امان را ،نه عزیزان و دوستانمان را ،نه پدر و مادرمان و نه خایمان را
افلاطون: اگر نتوانستی کسی را فراموش کنی بدان هنوز در یاد او هستی
به امید روزی که نتوانیم یکدیگر را فراموش کنیم
اینجا پاتوق برخی از اعضای گروه قلم و کاغذ است.